يك كارشناس مديريت زمان كه در حال صحبت براي عده اي از دانشجويان رشته بازرگاني بود، براي تفهيم موضوع، مثالي به كار برد كه دانشجويان هيچ وقت آن را فراموش نخواهند كرد.
او همانطور كه روبروي اين گروه از دانشجويان ممتاز نشسته بود گفت: "بسيار خوب، ديگر وقت امتحان است!"
سپس يك كوزه سنگي دهان گشاد را از زير زمين بيرون آورد و آن را روي ميز گذاشت.
پس از آن حدود دوازده عدد قلوه سنگ كه هر كدام به اندازه ي يك مشت بود را يك به يك و با دقت درون كوزه چيد.
وقتي كوزه پر شد و ديگر هيچ سنگي در آن جا نمي گرفت از دانشجويان پرسيد:
"آيا كوزه پر است؟“
همه با هم گفتند: بله
او گفت: "واقعاً؟“
سپس يك سطل شن از زير ميزش بيرون آورد. مقداري از شن ها را روي سنگ هاي داخل كوزه ريخت و كوزه را تكان داد تا دانه هاي شن خود را در فضاي خالي بين سنگ ها جاي دهند.
بار ديگر پرسيد: "آيا كوزه پر است؟“
اين بار كلاس از او جلوتر بود، يكي از دانشجويان پاسخ داد:
"احتمالا نه"
او گفت: "خوب است" و سپس يك سطل ماسه از زير ميز بيرون آورد و ماسه ها را داخل كوزه ريخت.
ماسه ها در فضاي خالي بين سنگ ها و دانه هاي شن جاي گرفتند. او بار ديگر گفت:
"خوب است"
در اين موقع يك پارچ آب از زير ميز بيرون آورد و شروع به ريختن آب در داخل كوزه كرد تا وقتي كه كوزه لب به لب پر شد. سپس رو به كلاس كرد و پرسيد :"چه كسي مي تواند بگويد نكته اين مثال در چه بود؟"
يكي از دانشجويان مشتاق دستش را بلند كرد و گفت: اين مثال مي خواهد به ما بگويد كه برنامه زماني ما هر چقدر هم كه فشرده باشد، اگر واقعا سخت تلاش كنيم هميشه مي توانيم كارهاي بيشتري در آن بگنجانيم.
استاد پاسخ داد:"نه!
نكته اين نيست، حقيقتي كه اين مثال به ما مي آموزد اين است كه اگر سنگ هاي بزرگ را اول نگذاريد، هيچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهيد يافت.
سنگ هاي بزرگ زندگي شما كدام ها هستند؟
فرزندتان، محبوبتان، تحصيلتان، روياهايتان، انگيزه هاي با ارزش، آموختن به ديگران، انجام كارهايي كه به آن عشق مي ورزيد، زماني براي خودتان، سلامتي تان و ..."
به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين سنگ ها ي بزرگ را بگذاريد، در غير اين صورت هيچ گاه به آن ها دست نخواهيد يافت.
اگر با كارهاي كوچك (شن و ماسه) خود را خسته كنيد، زندگي خود را با كارهاي كوچكي كه اهميت زيادي ندارند پر مي كنيد و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم (سنگ هاي بزرگ) نخواهيد داشت.
پس امشب يا فردا صبح، هنگامي كه به اين داستان كوتاه فكر مي كنيد، اين سوال را از خود بپرسيد:
"سنگ هاي بزرگ زندگي من كدام اند؟” آنگاه اول آنها را در كوزه خود بگذاريد.
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!
کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانوادهاش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد میزد و تلاش میکرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکهای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشرافزاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «میخواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمیتوانم برای کاری که انجام دادهام پولی بگيرم.»
در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشرافزاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله میکنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...
سالها بعد، پسر همان اشرافزاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزی
نجاتش داد؟ پنسيلين
رووان از کیت خواستگاری کرد. و برای او توضیح داد که مادرش در سانحه رانندگی درگذشته است. و با پدرش زندگی می کند.
کیت به رووان گفت: می خواهم فقط با تو زندگی کنم! اصلا تحمل زندگی و نگهداری از پدرت را ندارم!
رووان دو روز بعد پدر خود را به خانه سالمندان برد! سپس با اشتیاق موضوع را به کیت تعریف کرد. و از او خواست دیگر بهانه ای برای ازدواج نداشته باشد.
اما کیت گفت: من با تو ازدواج نخواهم کرد!
رووان دلیل این تغییر عقیده را پرسید و کیت با خونسردی پاسخ داد: واضح است. تو با یک در خواست کوچک، پدر عزیزت را از خانه اخراج نمودی! پس وای به حال من!
مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم
بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ
ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي
با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد .
سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد .
روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك
حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد .
عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»
همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما
زميني هستيم. »
عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است .
هواپيما درحال حرکت بود و آنها همديگر را بغل کردند و مادر گفت: "دوستت دارم و آرزوي کافي براي تو مي کنم." دختر جواب داد: "مامان زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که من احتياج داشتم. من نيز آرزوي کافي براي تو مي کنم." آنها همديگر را بوسيدند و دختررفت. مادر بطرف پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد، مي توانستم ببينم که ميخواست و احتياج داشت که گريه کند. من نميخواستم که خلوت او را بهم بزنم ولي خودش با اين سؤال اين کار را کرد: "تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که ميدانيد براي آخرين بار است که او را ميبينيد؟" جواب دادم: "بله کردم. منو ببخشيد که فضولي ميکنم، چرا آخرين خداحافظي؟"
او جواب داد: "من پير وسالخورده هستم، او در جاي خيلي دوری زندگي ميکنه. من چالشهاي زيادي را پيش رو دارم و حقيقت اينست که سفر بعدي او براي مراسم دفن من خواهد بود." گفتم: "وقتي داشتيد خداحافظي ميکرديد، شنيدم که گفتيد: آرزوي کافي را براي تو ميکنم. ميتوانم بپرسم يعني چه؟" او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: "اين آرزويیست که نسل بعد از نسل به ما رسيده. پدر و مادرم عادت داشتند که اين را به همه بگن." او مکثي کرد و درحاليکه سعي ميکرد جزئيات آن رابخاطر بياورد لبخند بيشتري زد و گفت: "وقتي که ما گفتيم: آرزوي کافي را براي توميکنم، ميخواستيم که هرکدام زندگي اي پر از خوبي به اندازه کافي - که البته ميماند - داشته باشيم."
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.
عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری
بشه تا جائی از بدنت آسیب ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.
نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا
هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای
صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!
كلمه هايي كه با واژه ي«قاپو» تركيب يافته اند مثل «عالي قاپو» در تبريز و اصفهان و طوپ قاپو در استانبول بر محل دلالت مي كنند البته قاپو به معني درب است اما رفته رفته محله اي كه عمارت و درب آن را در خود جاي داده نام آن عمارت و درب را مي پذيرد.
اگر به حياط بقعه شيخ شهاب الدين سري زده باشيد ديوار سنگي قبر شيخ را ديده ايد اين ديوار كه از سنگ و به صورت مشبك ساخته شده چنان تراش خورده و صيقل يافته و اصول تقارن در آن رعايت گرديده كه گويي با دستگاه هاي سنگ تراشي پيشرفته امروزي درست شده است اين محوطه دروازه اي دارد كه اتفاقاً آن هم با سنگ درست شده دروازه آن قدر ارتفاع ندارد بتوانيد بي آن كه خم شويد بتوانيد از آن بگذريد حكمت ارتفاع كم آن در اين است كه موقع ورود خواسته يا نا خواسته تعظيم نماييد گويا اين محوطه پس از درگذشت شيخ بر گرداگرد مقبره ي شيخ درست شده و قدمت آن از بقعه بيشتر است.حتمآً مي دانيد كه شاهان صفوي احترام فوق العاده اي براي اين بقعه قائل بوده اند هر وقت كه سري به اردبيل مي زدند سفر به اهر و بيتوته و اقامت در مزار شيخ جزء برنامه هايشان بود گويا شاه اسماعيل صفوي در يكي از سفرهاي خود به اهر شبي را مهمان صاحب منصبي از اهر مي شود كه خانه اش در همسايگي گوتورگه(خيابان ضلع شرقي اداره آموزش و پرورش كنوني اهر) بود درب خانه ي اين ميزبان شاه اسماعيل نيز سنگي يا بهتر است بگوييم داش قاپو بوده و چون شاهان نبايد موقع ورود يا عبور خم مي شدند دروازه سنگي را مي شكنند تا شاه جلال و جبروتش حفظ شود
حتي امروزه نيز اين محل را داش قاپو مي نامند چند سال پيش نامه اي به شهردار وقت اهر نوشتم و پيشنهاد كردم كه شهردار با نصب تابلو اين نام ها را حفظ كند چون اين نام ها بخشي از هويت شهر ماست كه بايد در حفظ آن بكوشيم .
پزشک قانونی به بیمارستان دولتی سرکی کشید و مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی باهوش می آمد وی را صدا کرد و با کمال مهربانی پرسید : می بخشید آقا شما را به چه علت به تیمارستان آوردند ؟
مرد در جواب گفت : آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری 18 ساله داشت روزی پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت از آن روز به بعد زن من ، مادرزن پدرشوهرش شد و چندی بعد دختر زن من که زن پدرم بود پسری زایید که نامش را چنگیز گذاشتند چنگیز برادر من شد زیرا پسر پدرم بود اما در همان حال چنگیز نوه زنم بود و از این قرار نوه من هم می شد و من پدربزرگ برادر تنی خود شده بودم
چندی بعد زن من پسری زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و حتی مادربزرگ او شد در صورتی که پسرم برادر مادربزرگ خود و حتی نوه او بود از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم خواهر پرسم می شود بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس پدرم هم برادر من است و هم نوه ام
حالا آقای دکتر اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می شدید ایا کارتان به تیمارستان نمی کشید ؟
ماجراي طنز
روزي مردي به سفر مي رود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه مي شود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اينکه متوجه شود نامه را مي فرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر مي رود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش مي کند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش مي رود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
مي دونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش آنها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي آد مي تونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا مي بينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!
بسمه تعالي آزمون زبان فارسي1 عمومي پيش دانشگاهي
الف)درك مطلب وخود آزما يي (8نمره)
با توجه به ابيات زير به پر سش ها پاسخ دهيد:
اگر پاي در دامن آري چو كوه سرت ز آسمان بگذرد در شكوه
زبان در كش اي مرد بسيار دان كـه فـردا قـلم نيست بر بي زبان
صدف وار گـوهر شـناسان راز دهـان جـز به لـؤلـؤ نكردند بـاز
فراوان سخن باشد آگنده گوش نصـيحت نگيرد مـگر درخـموش
كـم آواز هرگز نبـيني خـجل جوي مشك بهتر كه يك توده گل
حذر كن ز نـادان ده مـرده گوي چو دانا يكي گوي و پرورده گوي
صد انداختي تير و هر صد خطاست اگر هـوشمندي يك اندازو راست
1-1مقصود از مصراع «كه فردا قلم نيست بر بي زبان»چيست؟ 5/0نمره
2-1-بيت «كم گوي وگزيده گوي چون در تا زاندك تو جهان شود پر» با كدام بيت بالا ارتباط معنايي دارد؟5/0
1-3-مقصوداز«اگر پاي در دامن آري چو كوه » چيست؟5/0نمره
1-4-دو نماد «خاموشي» را در مثنوي با لا مشخص كنيد؟5/0نمره
1 –5-منظور سعدي از«فراوان سخن باشد آگنده گوش» چيست؟5/0نمره
1-6-شعر بالا از كدام نوع ادبیات تعليمي است؟ 5/0نمره
2—در مصراع «در نيابد حال پخته هيچ خام»مقصود از «پخته و خام» چيست؟5/0 نمره
3 –معني كلمه ي «فرمود» را در مصرع «آن همه ناز وتنعم كه خزان مي فرمود »چيست ؟5/0 نمره
4-مقصود از «شاباش»در مصراع «بهاران كه شاباش ريزد سپهر»چيست؟ .5/0نمره
5-درمصرع «گفت :ديناري بده پنهان وخود را وارهان»به چه پديده اجتماعي زمان شاعر اشاره دارد؟5/0
6-در بيت «مي رود صبح اشارت مرود كه اين گلستان خنده واري بيش نيست »دو آرايه ادبي پيدا كنيد؟5/0
7-معادل امروزي «باز رفتند و آواز داد » را بنويسيد»؟5/0نمره
8-مقصود از «خط »در جمله «خط جنيد بايد»چيست؟5/0نمره
9-مصراع دوم بيت «بباريد چون ژاله زابر سياه كسي را نبود بر زمين جايگاه» چه ضرب المثل را بياد مي آورد؟5/0نمره
10 مفهوم عبارت «كه دوزخ مرا زين سخن گشت خوار»چيست؟.5/ نمره
11-مصراع« کسی رانبد بر زمین جایگاه-چه ضرب المثلی را به یاد می آورد؟۵/۰نمره
ب)معني شعرونثر( 4 نمره ) معني ومفهوم بيت هاوعبارت هاي زير را به نثر ساده بنويسيد.
1-اغلب مشايخ در كار او ابا كردند. 5/0
2- بيامد دوصد مرد آتش فروز دميدند گفتي شب آمد به روز. 5/0
3-به اندوه آينده خود را مباز كه آينده خوابي است چون پارها.5/0
4-گرم وخونين به منش باز آري تا بردز آينه قلبم زنگ 5/0
5- بگفتا عشق شيرين بر تو چون است بگفت از جان شيرينم فزون است1
6--چون شبنم اوفتاده بدم پيش آفتاب مهرم به جان رسيدو به عيّوق بر شدم.1
تاريخ ادبيات وسبك شناسي(2نمره)
1-دو ويژگي از ويژگي هاي سبك هندي را بنويسيد.5/0
2 -داستان هاي عاشقانه در ادب فارسي را مي توان با شعر……..در ادب اروپا برابر دانست. 5/0
3-نام نويسندگان اين آثاررا بنويسيد5/0 جشمه ي روشن كشف المحجوب
4-نام ديگر «بوستان سعدي»چيست وبر وزن چه كتابي سروده شده است؟5/0
د)شعر حفظي(1 نمره) سروده هاي زيررا كامل كنيد
الف:ملكا ذكر تو گويم كه تو پاكي وخدايي ……………………………………...
ب: گفت : آگه نيستي كزسردر …… كلاه گفت: در سر عقل بايد. . . عار نيست
ضرب المثل ها نشان دهنده افکار و روحیات مردم است به گونه ای که جامعه شناسان از این رهگذر می توانند به ویژگی های روحی و اخلاقی یک جامعه پی ببرند.
گاه یک ضرب المثل یا یک بیت شعر آن چنان بلیغ است که گوینده را از بیان سخنی طولانی بی نیاز می سازد؛ گذشته از آن، همیشه سخن ِموجز و بلیغ مؤثر تر، عمیق تر و دلنشین تر از سخن طویل بوده است . در محاوره گاه، ایراد یک ضرب المثل منطق گوینده را چندین برابر گویا و کوبنده می سازد، حتی اغلب ضرب المثل ها به دلیل طنز مایه ای که دارند ، مخاطب را به آرامش و پذیرش آسان تر وا می دارد. چند ضرب المثل آذري را كه از بدبختي و بدشانسي حكايت مي كنند با هم مي خوانيم.
ـــ كاسيبي، دَوه اوستونده ايلان ويرار
آدم فقير(بدبخت) اگر روي شتر هم باشد مار او را نيش مي زند
ـــ قره بخت، داغلارا چيخسا داغلاري دومان آلار
آدم سياه بخت اگر بخواهد به كوه برود كوه ها را مه مي گيرد
ـــ هامئني قورد يئدي، بيزيم كيمين سوموگي چول لره داغيلان اولمادی
همه را گرگ خورد ولي هيچ كس مثل ما استخوانهايش در بيابانها پخش نشد
ـــ نه قئز اولدوخ قئزلارا قوشولاخ ، نه آرواد اولدوخ آروادلارا
(خانمهاي بدشانس ميگويند ) نه دختر شديم كه قاطي دخترا بشويم نه زن شديم كه قاطي زنان بشويم
ــــ آتا ائوينده ده قارا گون، ار ائوينده ده
(خانمهاي سياه بخت مي گويند) هم در خانه پدري سياه بخت بوديم هم درخانه شوهر
ـــ آخار سويا گئدسه، آخار سولار قورويار
آدم بد شانس اگر به سرچشمه برود چشمه ها خشك مي شوند
ـــ الله آدامين عمرون لن گوتورسون، شانسينا قويسون
(بد شانسها ميگويند)خداوند از عمر آدم كم كند وبر شانسش اضافه كند
ـــ دَويه دئديلر بوينون ايري دير، دئدي هارام دوزدي كي
به شتر گفتند گردنت كج است شتر گفت كجايم راست است؟ (در مورد كسي كه زياد بد شانسي مي آورد)
ـــ اليندن ياپيشاني گلمز، قئچينان سوروت ليگن گلر
كسي ازدست آدم بد بخت نمي گيرد ولي عده اي پيدا مي شوند كه از پايش بگيرند و روي زمين بگشند
ـــ آللاها قوربان اولوم كي، ياغي ياغ اوسته وئريب يارماني ياوان قويوب
قربان خداوند بروم كه به يكي روغن روي روغن (صد نازو نعمت) داده وبراي يكي هم بلغور خالي
ديز اليش
در جنوب اهر ضلع شرقي رودخانه «كيچيك چايي» تپه اي هست كه به « ديز اليش» معروف است هنرستان فني اميركبير ،مدرسه راهنمايي معلم و دبيرستان ميثم در شرق آن احداث شده اند.
وجه تسميه آن دقيقاً مشخص نيست برخي از نويسندگان گفته اند اين مكان دير زردشت نام داشته و بعدها به شكل « ديز اليش» درآمده است به نظرم اين برداشت صحيح نيست زيرا اولاً در هيچ منبع معتبري زردشت پيامبر يا هر زردشت نام ديگري به اهر منسوب نشده و دير بيشتر از آن عيسويان است نه زردشتيان. ثانياً تغيير شكل كلمه تابع قواعدي است و اين طور نيست هر كلمه اي به هر شكلي درآيد.
ديز ،دز،دوز در كلماتي مثل ديزمار ،دزفول ، نودوز، يا ديزج و ديزه به تنهايي صورت هاي مختلف دژ به معني قلعه است. پس تا اينجا معني بخش اول كلمه« ديز اليش» روشن است
در زبان مردم اهر گاهي به عليرضا، عليز، ابوالفضل ،ابيش، ابراهيم،ايبيش و..... يا به عليشاه عليش مي گويند به گمان من « ديز اليش» به معني دژ يا ارگ عليشاه است شايد تاج الدين عليشاه كه ارگ تبريز يا ارگ عليشاه را ساخته يا عليشاه نام ديگري در اهر نيز ارگي به نام دژ عليشاه بنا كرده كه حوادث روزگار آن را از بين برده است و جالب است بدانيم كه محل مذكور كاملاً مناسب براي احداث قلعه است. البته اين مطالب استنباط شخصي نگارنده است
و آماده شنيدن نظرات ديگري در اين مورد هستم. و حتماً اين آخرين نظر در اين مورد نخواهد بود.
اوزرليك
اوزرليكسن هاواسان،
مين بير درده داواسان
هانسي ائوده سن اولسان
قادا - بالا سووا(ر)سان
درد قاپيدان گلنده
سن باجادان قووارسان
باشي بؤركلي اوزرليك
ديبي كؤكلي اوزرليك
سني سالارام اودا
گؤرم حؤكمون اوزهرليك
چرشنبه اولانين گؤزي
جومه آخشامي اولانين گؤزي
جومه اولانين گؤزي
شنبه اولانين گؤزي
شنبه صاباحي، هفته اوچي، چرشنبه آخشامي اولانين گؤزي
آغ گؤز، قارا گؤز، آلا گؤز، قونور گؤز، گؤي گؤز، آبي گؤز،
قوهوم اولا، ياد اولا
گؤزلري بو اوددا يانا
آي آت قاپان اوزرليك
ائششك قاپان اوزرليك
جميع گيزلين دردلرين، درمانين تاپان اوزرليك?
آيا باخانين گؤزي
گونه باخانين گؤزي
جميع جهانين گؤزي
***
چيخديم ساوالان داغينا، چاغيرديم يا محمد، يا علي
دئـدي: نـه وار بئچارا؟ دئـديــم: بـو درده چـارا
دئدي: باشيبؤركلي اوزرليك سليمان حؤكملي اوزرليك